زندگی چیزی را به تو می بخشد که برای به دست آوردن آن اصرار میکنی .
به تو می اندیشم به تو که مرز نامرئی "صداقت" و " نیاز" را بهتر از من می دیدی در این فضای دلگیر چگونه می شود بی تو به دنبال فرصتهای رشد رفت؟ یا حتی زندگی را تجربه کرد؟؟ می نشینم کنار دفتری که سرشار از احادیث ناگفته توست و به همه آن زیبایی هایی که با تو دیده ام ، می اندیشم . . . . باز هم من و این تصویر این تنهایی بی پایان کنار این آینه که جز تصویر تکراری چیزی برای گفتن نداشت... من از این همه تکرار از این سراب از این دلباختگی بیهوده خسته شده ام .....
عاشق سایه ایی شده ام بی خبراز من اما ، برای همیشه با من است !
نبودن کسی که به حضورش شدیدا نیاز دارید اما همواره در کنار شما نیست ، احساس
بدی را در درون شما خلق می کند . حسی که بی شک در نهایت به افسردگی و پوچی وصل می شود . شاید بتوانید تا مدتی نه چندان زیاد، نبودنش را با حضور گرم و دلفریب دیگران و یا داشتن
چیزهای جدید و متنوعی احساس نکنید اما در لحظه ایی که هرگز دور و قابل پیش بینی نیست
پایان این دل خوشی های کاذب و ساختگی فرا می
رسد و با تمام وجود و البته تشنه تر از قبل
، نیازمند حضورش می شوید . کم کم در می یابید
که هیچ گاه ، هیچ چیزی نمی تواند جای خالی اش را پر کند . با
وجود اینکه سالهاست بی وقفه به دنبال او بوده ام اما هرگز در دنیای واقعی اثری از او
نیافتم . . . .
با یاد تو ، چه تلخ است طعم سکوت . . . . . .
می توان نوشت نامه ایی که شاید آخرین هم باشد و از بغضهای فروخورده یا از شوق تبسمی بی ریا با لبهایی خشکیده از اندوه گفت . یا از چشمان جستجوگری که در انتظار پیغام ، پژمرده اند . آری دوست جان می توان نوشت حتی از گریه های آسمان آبی . راستی بیا و از دلخوشی های یک کودک بنویس که هرشب عکس پرنده اش را تماشا می کرد . و با بالهای رنگی آن به هرسو ، پر می کشید . یا از تکیه زدنهای دیوانه ایی دلتنگ که تا دیروز یک انسان خاکی بود از بلبلی تنها در قفس که تا سحر سراب عجیبی میدید ! دوست جان ، بنویس
فریب چشمانم را نخور هنوز بیدارم ! هنوز ذهنم تا آخرین حدآشفتگی به دنبال چیزهایی در گذشته پرسه می زند . زل زده ام به تصویری که شبیه توست شاید دراین سالهاى بی تو بودن خود نبوده ام من اما در اندیشه ام به تو
فاصله میان ما بی نهایت کم بود ! شاید تو حال مرا درک نکنی مهم نیست دوست من آرزوی من چیزی فراتر از ادراک توست . از " تعارض" حرف میزنی از واژه هایی که فهمشان در محدوده ذهن من نمی گنجد دوست من . . . . .
راز مرا تو دانی ، رهگذر و گم شدنم در باتلاق بی انتهای شب و حدیثی که با وسوسه یک خاطره شروع می شود راز مرا تو می دانی رهگذر شبی که همه می خوابند من بیدارم تادر این فرصت در قحط این تکرار زیبا به ارزانی یک ابتذال از دست ندهم فرصت را و مثل همه نخوابم ! راز مرا تو می دانی رهگذر در انجماد این فکر محصور به دیدار رویایی ترین تصویر دنیای خودم خواهم رفت در میان راه آیه ایی خواهم خواند از این دیدار از این بیداری از این عشق از این لحظه های با تو بودن از این خاطره که من و تو زاده
آنیم !!!
همه را خط بزن به من که رسیدی تامل کن بعد از من ، تو می مانی و تک گزینه ایی به نام : " تنهایی "
با من باش تا هزار پنجره رو به فردا داشته باشم بی تو نه از آینده خبری هست نه از پنجره های باز ......
تا شروع مسیری تازه به طرف
رهایی از دیروز دست در
دست صمیمیت به زیر
بارانی نم نم از مهر تو بر فراز قله عمری گذرا بی تعصب بی افول
و حتی بی اندکی ترس سایه به
سایه با توخواهم بود . می خواهم با این همه حواس پرتی لحظه ایی به امید
طلوع روزهایی بهتر نفسهای راحتی را نذر کنم
. بمان و شکست
خوردن "
دیروز" را در زندگیم،
تماشا کن . تا رفتن ابرهای غلیظ تنهایی از دلم که شعر در آن بی واژه مانده بود بمان ......
اینقدر ذهنم از خیال تو پرشده که دیگر جایی برای " بی خیالی " نیست .
اگر چیزی بود تقدیم به تو می کردم . البته که هست اما من احساسم را از دلم دور نمی کنم ، هرگز . . . .
سالها پیش وقتی که داشتن " تو " برای من مهم بود زمانی که فکر می کردم کسی باید از من مواظبت کند ! در نبردی که تو برنده آن بودی چه عجولانه قسمتی از وجودم را فدای این زندگی کردم و اکنون در " رستاخیز سایه ها" من از تمامیت خود سخن می گویم ! از آن پنهان شده در تاریکی که همواره سهم خود را از من می طلبد از " جبران " از " پشیمانی "
وقتی اینگونه همه چیز برای همیشه در حال دگر گون
شدن است تکرار فرو ریختن ها نوید تولد دوباره می دهد تولدی که در آن من و تو " رسیدن به آرامش" را تجربه خواهیم کرد این چراغ به ظاهر همیشه "قرمز" روزی " سبز " خواهد شد . . . . . .
بعدها با گذشتن از تمام
بهانه های "احتیاط" به تو " نه " خواهم گفت ! تا چالشی بزرگ ، حقیقت پنهان این ارتباط "کودکانه " را آشکار کند. نیازی از جنس حقارت پشت نقاب زرین عشق که همه وسوسه های
نامرئی را سریال وار ، موجه می کرد
! و این " صمیمیت
" که تا دیروز ما را شبیه هم کرده بود ، امروز " ترس" را در وجود وحشت زده ما
می کارد . دور می شوم از تو دورتر از همیشه تا به آنجا می رسم که بشود بی پنجره ، ماه را دید بی چشمان تو " روشنایی " رنگ دیگری دارد
!!!
در چشم اندازی مخدوش از آینده وقتی دریچه فراموشی از عمق چشم ها می گذرد به موازات وحشتی بی شمار از دگرگونی
لحظه ها آرام آرام ، شبی تاریک همراه سایه های مبهم شک ،از راه می رسد و درب کوچک اتاقی که همیشه بین ما مشترك بود بی صدا بسته می شود! اتفاقی افتاده ؟! گیرم که بتوانم لبخندها را پاک کنم وناهنجاری بی تفاوتی تو درمحوطه نیازم برای من عادی شود و جاذبه آن همه خاطره زیبا را در حجله ذهنم نبینم، با صدایت که از کوی کودکیم می گذرد ، چه کنم ؟! با لحظه های اشتیاقم که با نیامدنت به فراوانی می رسند چه
کنم ؟! و با احساس زیبای بودنت که شعله هایش زندگیم را گرم کرده است
وزش نسیم سرد
دلتنگی و
هوس چیدن یک خوشه
از نگاه تو !
من مانده ام و
این تمنا تا ابد . . . . . .
امروز صبح هنگام فرار از
تپش کند زمان و
انجماد ناگهانی لحظه ها خسته تر از آن بودم که
بیدار شدنم را
باور کنم ! خط های بریده بریده و دل انگیز
دستانم
یاد آور روزهایی است که چروک های صورتم
تنها یادگاری آنها بود. انبوه خواسته های حجیم من
و نسیم نوازشهای دیر هنگام تو چه
خواهی کرد
با سنگینی پلکهایم؟!
دیوار از فرط زل زدنم تصویرم را برخود کشید ! وزمین در اوج بی اعتنایی سنگینی جسمم را ربود !! میدانم که بی تنبیه رها نمیشوم و به جرم خطاهای کوچکم پشت دیوار سکوت محکوم به نادیده شدن میشوم وقتی شیطنتهای احمقانه را اینگونه مجازات میکنند درددلهای دوستانه ام را برای خودم نگه میدارم تا همچون باورهای ته کشیده ذهنم به بهانه ی انتهای تاریخ مصرف مصادره نشوند !!
زندگی من کلبه ایست که تا انتهای هر ضلعش چشم به جستجوی تو قدم می زند حسی عمیق از خود بودن در من بیدار می شود با تو . چه بیهوده تلاش می کنم !! کسی که درون من است چیزی را می توانم از او پنهان کنم ؟ ! گم شدن احساسی که در لحظه های ناب زندگی تمنای من و تو بود زخم پنهانیست که هر روز با من بزرگتر میشود . . . . .
آلوده به تکراری مبتذل شده
ام " پاکم کن " تا در کنار تو شاهد
تولدم باشم !! چه دشوار است زنده کردن احساسی که بی تو ، تجربه نکرده ام ! رابطه ایی که در عمق آن تمام نیازهای حقیرانه زندگی خاکی محو می شود . رویایی که تکرارش ، آرزوی همیشگی من است : وآرامشی که بی تلاش حاصل می شود : و فراغت از همه مرزهای پر رنگ خودم : ودر نهایت ، وحدتم با هستی : تو ایی !!
تو میدانی که سایه شیئ نیست ودرختان خشک در تصور هیچ انسانی باغ نمی شوند وهیچ را تعریفی نیست جز تنهایی من وتو......... ومن تا غروب آفتاب پیاده خواهم رفت اندکی بیشتر از این توان اگر رفاقتی ماند مرا دریاب .............
کجا می روی غریبه !؟ پیش من بمان شاید سکوتم را نپسندی در عوضش دروغی را نخواهی شنید یا شاید رنگین کمانی را در چشمهایم نبینی در عوضش دو رنگی نخواهی دید کجا می روی؟ جایی که زندگی بوی مرداب می دهد؟ ! یا جایی که عشق را افسانه می دانند؟ ! اینجا بمان غریبه اینجا رنگ پوستت مهم نیست بمان و فقط این را بگو: " من یه انسانم" "پاکی را دوست دارم" "عشق هویت من است" "خدا را دوست دارم" وقتی اینها را گفتی زمین عاشقت می شود آنگاه هیچ جا غریبه نخواهی بود !! بمان غریبه . . . . دوستت دارم آینه نه بخاطر قاب زیبایی که در آن لبه های برانت را پنهان کرده ایی بلکه بخاطر مماس بودنت با حقیقت ! ! نگران نباش لحظه ایی پیش از آمدنت بوی مهرت مرا بیدار کرد . بازتاب عشق تو سالهاست که آرامش مرا مصادره کرده بود !! خانه ایی که تو در آن نیستی من فقط ترک دیوارهایش را می بینم . تو نبودی که رویاهایم مرا به دیدنت دعوت کرده بود !! حال که اینجایی بیا و کنار من بنشین تا ادامه رویاهایم را در چشمان تو ببینم . در افق بلوغ صدایت را شنیدم ونیزخنده هایی را که در باغ آشنایی با نسیم خوش لحظات شکفته می شد . در آسمان خلوت مهرت حرفهایت بوی ایمان به امکان بودنم ، می داد و پیراهن سفیدت را یادگار ذهنم کرد . بالغت را دیدم که در این باغ گلهای قشنگی را برای کودکم می چید اما من . . . . . . سبدی از سوالهای پیچیده در لفافه ترس را کنارت گذاشته ام ! ! دمی استراحت کن . . . . . اینجا ایستگاه متروک واژه هاست . اینجا آفتاب احساس در ابتدای لحظات ویران شدن نور می تابد!! اینجا علفهای هرز، آرایش نمی کنند ! اینجا خواسته ها ، پشت نقاب سکوت نمی پوسند! اینجا لابه لای رنگ براق جامه ها اقتدار شعور گم نمی شود! دمی استراحت کن . . . اینجا آینه ها ،روزنهء حقیقت اند!! باور را همچون دستها نمی شویند ، اینجا !! اینجا ، نغمهء دل را با خطوط حامل نمی خوانند! اینجا، دل نوشته ها ، با مهر غبار بایگانی نمی شوند! دمی استراحت کن. . . اینجا ، ایمان ، بارکد کالا نمی گیرد!!!!! در آسمان نفرت ابر سیاه تردید تا لحظه های سحر گریخت . و من شبانه ، آرزوهای نارس ام را با طناب کهنه ملامت به دار آویختم . همنشینم که وحشت شد یاس مرا بی صدا به دیدن خودکشی قاصدکهای امید بر دیوار بلند سکوت ، برد . رویش بوته های خشک غم بر شاخه های درخت شادی و لبهای آبی ، آلوده به خنده های سرد ذهنم را به صفحه های پنهان گذشته می برد. آنجا که حقیقت ، با عینک درد روئیت می شود. هر که دردش بیش ،به حقیقت نزدیکتر . . . . . . .

نگران من نباش
بیهوده سخن به کسی
نخواهم گفت
اما دیر یا زود
همه می فهمند
که
دلم از آن تو بود .






شاید
قطعه ســرودی بشود فردا






لطیف تر از گل








![]()


